دریافت اطلاعات ...
 
شهرداری اصفهان
یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵

هدیه ماندگار یك مادر
 
هدیه ماندگار یك مادر
هدیه ماندگار یك مادر

یوسف حیدری
مادر بود و بخوبی می دانست انتظار برای یك مادر یعنی چه. انتظاری همراه با بیم و امید و دلشوره ای كه هرگز پایانی ندارد. وقتی فهمید پسرش نمی تواند راه برود به خنده ها و نفس های او دلخوش كرد. هر روز با شوق زیاد او را سوار بر ویلچر بیرون می برد و اجازه نمی داد تا راه نرفتن غصه بزرگی برای او شود، اما دست تقدیر تنها فرزندش را از او گرفت. بعد از 14 روز وقتی اطمینان پیدا كرد امیر طاها هیچ گاه باز نمی گردد بزرگ ترین تصمیم زندگی اش را گرفت. تصمیمی كه با لبخند چند مادر نگران همراه شد و بخششی كه برای همیشه ماندگار ماند. این روایت مادری است كه شادی را به خانه چند مادر دیگر هدیه كرد و با اهدای اعضای تنها فرزندش زندگی تازه ای به كودكان بیمار بخشید.
«تنها 6 بهار را پشت سرگذاشته بود و مثل همه بچه ها برای رفتن به مدرسه و نشتسن پشت نیمكت كلاس درس لحظه شماری می كرد،اما یك سرماخوردگی ساده و به اعتقاد من قصور پزشكی باعث شد امیرطاها برای همیشه از كنار ما برود.»
آمنه شهبازی مادر امیرطاها ملكی كیا كه این روزها بی قرار شنیدن دوباره صدای قلب پسرش است با بیان اینكه او هدیه ای از سوی خدا بود و این امانت را با سرافرازی به خدا بازگرداندیم گفت: شش سال و نیم قبل خدا امیرطاها را به ما داد. حس مادری زیباترین حس زندگی است ومن از روزی كه او به دنیا آمد هر روز آن را تجربه می كردم. مثل همه بچه ها چهار دست و پا راه می رفت ،ولی وقتی یك سال و هشت ماهگی را پشت سرگذاشت متوجه شدیم كه نمی تواند راه برود. او را نزد پزشكان مختلف بردم و پس از انجام چند آزمایش مشخص شد به دلیل بیماری ژنتیكی نوروپاتی نمی تواند راه برود و برای همیشه ویلچر نشین خواهد شد. منشأ این بیماری جهش ژنتیكی است و پس از شنیدن این خبر به خدا گفتم با همه وجود راضی ام. امیرطاها مثل همه بچه های دیگر سالم بود و فقط نمی توانست راه برود. از آن روز به بعد پسرم همه زندگی ام شده بود و با ویلچر او را همه جا می بردم. نزد متخصص مغز و اعصاب رفتیم و او با انجام آزمایش هوش به ما گفت آی كیو امیرطاها 93 بوده و او از بچه های باهوش است كه باید این هوش پرورش پیدا كند. همیشه مراقب بودم بیمار نشود و یك لحظه هم از او دور نمی شدم. وقتی به 6 سالگی رسید او را در پیش دبستانی ثبت نام كردیم. علاقه زیادی به مدرسه و درس داشت و با شوق زیاد به مدرسه می رفت.
این مادر وقتی خواست از آن روز تلخ حرف بزند بغض راه گلویش را بست. ما دروحیدیه شهریار زندگی می كنیم. مدتی بود سرماخوردگی داشت و با تجویز پزشك آنتی بیوتیك به او می دادم. در یك ماه سه بار سرما خورد و آخرین بار وقتی او را نزد پزشك بردم آنتی بیوتیك به او داد و همراه هم به خانه بازگشتیم. مشغول تماشای كارتون بود و من هم كارهایم را انجام می دادم. ساعتی بعد خوابید اما وقتی بیدارش كردم احساس كردم حال خوبی ندارد.
او را به بیمارستان بردم. كاملاً هوشیار بود و با من حرف می زد و وقتی در اورژانس بیمارستان او را روی برانكارد قرار دادم می گفت سردم شده و از من خواست تا پتو رویش بیاندازم. متأسفانه زمان زیادی طول كشید تا دكتر بالای سر او آمد و بعد از آن امیرطاها را به بخش مراقبت های ویژه منتقل كردند؛از استرس و نگرانی نمی توانستم روی پاهای خودم بایستم. به من گفتند 40 دقیقه اكسیژن به مغز امیرطاها نرسیده است. از شنیدن این خبر شوكه شدم. او قبل از اینكه به اورژانس انتقال داده شود كاملاً هوشیار بود. 14 روز از بستری شدن پسرم در آی سی یو گذشت و من نتوانستم یك لحظه از پشت در اتاق دور شوم.
دلم برای خنده های امیرطاها تنگ شده بود. وقتی رئیس بیمارستان موضوع اهدای عضو را به همسرم پیشنهاد داد او گفت مادر امیرطاها باید در این باره تصمیم بگیرد. من نمی توانستم قبول كنم و می گفتم پسرم 55 كیلو وزن دارد و بدن او مقاوم است و دوباره چشم هایش را بازخواهد كرد. روز دوازدهم ایست قلبی كرد و با احیای قلبی دوباره بازگشت. مادر بودم و نمی توانستم با این واقعیت تلخ كنار بیایم ،اما وقتی خودم را یك لحظه جای مادرانی قرار دادم كه سال هاست عزیزشان با درد و رنج زندگی می كند و چشم به راه یك عضو هستند تصمیم گرفتم با اهدای اعضای بدن امیرطاها دل چند مادر دیگر را شاد كنم. پسرم لذتی از این دنیا نبرد ،اما شیرینی زندگی را به چند كودك دیگر بخشید. دوست نداشتم چند مادر دیگر تا آخر عمر در حسرت شنیدن صدای دوباره فرزندشان بسوزند. با رضایت من و پدرش در بیمارستان مسیح دانشوری قلب، كبد، كلیه ها و نسوج او اهدا شد و چند روز بعد از اخبار شنیدم كه قلب امیرطاهای عزیز من در سینه كودك 2 ساله ای كه نارسایی قلبی داشت می تپد.
منبع خبر:
روزنامه ایران
   تاریخ: ۰۶:۱۸ - ۰۳/۱۱/۱۳۹۶   بازدید: ۱۵

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)
کد امنیتی: *