
محمدرضا سرگلزایی می گوید: «امدادرسانی به صورت مساوات است؛ وقتی توزیع كمك ها به شكل غیرعادلانه صورت گیرد، همبستگی را بین آنها از بین می برد، آسیب جدیدی تولید می كند و این توزیع نابرابر باعث ایجاد تفرقه و خشم بین خانواده ها می شود.»
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی دیارمیرزا فاطیما فردوس: یك سیكل معیوب دائما تكرار می شود؛ از بم تا كرمانشاه و گلستان و لرستان و ... . خودمان را به ثانیه ای یك امدادگر معرفی می كنیم و بدون هیچ آموزش و امكاناتی پا به دل مناطق آسیب دیده می گذاریم. به خیال خودمان برای كودكان سنگ تمام می گذاریم و انواع و اقسام عروسك ها و لباس هایی كه شاید تا پیش از این ندیده اند را برایشان می بریم، پای درددل بزرگ ترها می نشینیم و وادارشان می كنیم سوگواری كنند، دستی به سر جوان ترها می كشیم و در قالب خواهر یا برادر كنارشان می مانیم. این روند در بهترین حالت 3 هفته طول می كشد؛ 3 هفته در اوج و بعد تنهایشان می گذاریم. كودكان را با یك نارضایتی از زندگی واقعی شان، جوان ترها را با یك دلبستگی و بزرگ ترها را با یك ناامیدی. چرا؟ چون بلد نیستیم و نیازی هم به آموزش نمی بینیم. احساسات و عواطف همیشه در اولویت ما هستند.
در همین میان محمدرضا سرگلزایی، متخصص روانپزشك در گفت وگو با «خبرآنلاین» می گوید: «بی اعتمادی، عاطفه مداری فرهنگی ما، آموزش كافی ندیدن درباره برنامه ریزی و مهارت های لازم و سركوب نهادهای مدنی توسط دولت باعث می شود در هر بحرانی كه اتفاق می افتد ما یك بحران دیگر هم در موازاتش داشته باشیم كه آن بحران كمك رسانی غیرمنسجم است. موجی كه به سرعت فروكش می كند و فراموش می شود و محتوای شبكه های اجتماعی در این مورد هم به سرعت فرومی پاشند و دوباره این سیكل معیوب تكرار می شود.»
در ادامه گفت وگوی او را با «خبرآنلاین» می خوانید:
به نظر شما چرا گروهی از مردم بدون هیچ امكانات و آموزشی برای كمك كردن به مناطق آسیب دیده می روند؟
من می خواهم با یك خاطره حرفم را شروع كنم كه به نظرم خاطره آموزنده ای است؛ زمانی كه بم زلزله آمد من به عنوان یك روانپزشك تصمیم گرفتم كه با همكارانم به بم برویم و حجم احساساتی كه وجود داشت باعث شد ما 5،6 نفر سریعا اعلام آمادگی كنیم. قبل از حركت با مدیركل سلامت سلامت روان وزارت بهداشت صحبت كردم تا آمادگی و امكانات لازم را داشته باشیم و به من گفتند كه رفتن شما به جز زحمت چیزی ندارد. به عنوان 4،5 تا پزشك راه می افتید به بم می روید و اگر در جاده گیر نكنید اولین چیزی كه می خواهید محل اسكان است و بنابراین بخش زیادی از كسانی كه مانند شما به این مناطق می روند، كاری از دستشان برنمی آید؛ زیرا نه آموزش دیده اند، نه امكانات لازم را دارند، نه بلندند خاك برداری كنند و .. فقط برای افراد حرفه ای زحمت ایجاد می كنید. ایشان به ما گفتند كه صبر كنید تا آسیب دیده ها به بیمارستان ها منتقل شوند و آن زمان می توانید كمك كنید.
این خاطره را تعریف كردم تا بگویم نیت خیرخواهانه برای مداخله كردن كافی نیست و كمك كردن نیاز به برنامه و آموزش و امكانات دارد. در واقع گاهی اوقات ما شرط لازم و كافی را باهم اشتباه می گیریم و این ماجرا هنوز هم ادامه دارد و در تمام زلزله ها و سیل ها تكرار شده و افراد بدون مهارت و برنامه مشخص راهی مناطق آسیب دیده شده و مشكل ایجاد كرده اند. دلیل این مسئله هم این است كه فرهنگ ما یك فرهنگ هیجان محور و عاطفه محور و شاعرانه است و نمود آن را در سازمان های مختلف از آموزش وپرورش تا صداوسیما می بینیم. در واقع ما پذیرفته ایم كه عواطف قطب نمای زندگی هستند و وقتی عواطف ما به چیزی حكم می كنند به این معنی است كه حتما این ماجرا درست است و بلافاصله تصمیم هایی می گیریم كه تكانشی هستند و هزینه بسیار زیادی دارد.
بی اعتمادی مردم هم می تواند در این روند تاثیرگذار باشد؟
بله؛ دلیل دیگر آن هم این است كه ما به حكومت به معنای كلان آن اعتماد نداریم، هیچ امیدی به این نداریم كه مالیات بدهیم و دولت هم باید مدیریت حرفه ای داشته باشد. همیشه پیش فرض ما این است كه دولت كوتاهی خواهد كرد، هزینه هایی كه به حساب های دولتی خواهیم ریخت صرف چیزهایی خواهد شد كه ربطی به منافع ما ندارد و ما فریب می خوریم. همین ماجرا باعث می شود تا نهادهای مردمی بسیاری مبتنی بر عاطفه و بی اعتمادی به حكومت داشته باشیم. جدا از این بی اعتمادی ما به حكومت، حكومت به شكل مداوم نهادهای مردمی مستقل را سركوب می كند و از شكل گیری سازمان اجتماعی غیرحكومتی جلوگیری می كند. بنابراین بی اعتمادی به حكومت، عاطفه مداری فرهنگی ما، آموزش كافی ندیدن درباره برنامه ریزی و مهارت های لازم و سركوب نهادهای مدنی توسط دولت باعث می شود در هر بحرانی كه اتفاق می افتد ما یك بحران دیگر هم در موازاتش داشته باشیم كه آن بحران كمك رسانی غیرمنسجم است. موجی كه به سرعت فروكش می كند و فراموش می شود و محتوای شبكه های اجتماعی در این مورد هم به سرعت فرومی پاشند و دوباره این سیكل معیوب تكرار می شود.
در بلایای طبیعی نحوه مواجه ما با كودكان و امداد روانی به صورت كلی باید دارای چه ویژگی هایی باشد؟
برای مواجهه با كودكان یا به طور كلی افرادی كه در حوادث طبیعی آسیب می بینند باید سه محور را مورد بررسی قرار داد. محور اول اقداماتی است كه در مرحله حاد و فوری باید صورت گیرد، مرحله دوم اقداماتی است كه در میان مدت باید صورت گیرد و مرحله سوم اقدامی است كه در درازمدت باید صورت گیرد. در مرحله حاد مهم ترین كمك توصیه های بهداشت روانی به مصدومان است كه در قالب تكنیك های آرام سازی تعریف می شود. این تكنیك ها شامل تمرینات ریلكسیشن و تجسم هدایت شده است كه به مصدومین كمك می كند ذهنشان از درگیری دائمی و نشخواركردن صحنه های دردناكی كه دیده اند، منحرف شود و ذهنشان آرام بگیرد. تصور غلطی در جامعه ما وجود دارد كه به مصدوم می گوید احساساتت را بیرون بریز وگرنه برایت عقده می شود.
تحقیقات نشان داده كه در مرحله اول اصلا نشخوار صحنه های دردناك و ابراز احساسات كمكی نمی كند و فقط سیكل معیوبی را تكرار می كند. بعد از این مرحله كه بسته به شدت سانحه ممكن است بین چند روز تا چند هفته طول بكشد، مرحله میان مدت شروع می شود، مرحله آگاهی و مواجهه با هیجانات و احساسات است كه عموما به اشتباه در مرحله اول این را اجرا می كنند. در این مرحله درمان گران به افراد آسیب دیده كمك می كنند تا صحنه هایی كه دیده و افرادی كه از دست داده اند را بازگو و بتواند سوگواری كنند. مرحله سوم هم بیشتر مرحله شناختی است كه ببینیم از اتفاقی كه افتاد چه درس هایی می شود گرفت تا با تدبیر بیشتر زندگی كنند.
كمك رسانی مداوم هم می تواند به نوعی تبدیل به آسیب شود؛ به نظر شما مرز این همدردی كجاست؟
نكته مهم در این خصوص این است كه به جای معلول سازی به توانمندسازی فكر كنیم؛ به این معنا كه وقتی یك نفر شرایط بسیار سختی را تجربه كرده برای همدردی با او، او را از تمام مسئولیت هایی كه دارد معاف كنیم، به مرور یك تنبلی ذهنی برای آن فرد ایجاد می شود و فرد با یك معلولیت دائمی مواجه می شود و می گوید چون من قربانی بودم باید همیشه مورد حمایت قرار بگیرم. برای اینكه این اتفاق نیفتد ما باید در هر مرحله به فرد بگوییم چه كاری می تواند برای خودش كند؟ برای كمك به دیگران چه كاری می تواند كند و چه :اری از دستش برنمی آید كه ما به عنوان مددكاربه او كمك كنیم. اگر دائما به فرد بگوییم كه خیالت راحت باشد ما به تو كمك می كنیم، یك نقش قربانی برای فرد شكل می گیرد و توانایی هایی را هم كه دارد نادیده می گیرد و در درازمدت این توانایی ها را از دست می دهد.
توجه بیش از حد به كودكان آسیب دیده آیا می تواند باعث شود آنها از دنیای واقعی دور شوند؟
اساسا اینكه ما یك توجه كوتاه مدت را انجام دهیم، باعث می شود كه به فرد زخم عاطفی وارد شود؛ زیرا در آن مدت كوتاه فرد وابسته و دلبسته می شود و بعد از مدتی مددكارانش را گم می كند. این مسئله درباره غذا و پوشاك و وسایل بازی و ... هم هست. در واقع لازم نیست اگر یك انبار امكانات داریم همان لحظه همه را پخش كنیم و باید با برنامه ریزی این امكانات تقسیم شود. علاوه بر این نباید اقلامی را پخش كنیم كه فرهنگ سبك زندگی آن منطقه را تغییر دهد. یعنی اگر كودكان آن منطقه هیچ وقت شانس این را نداشته اند كه یك عروسك یا مدل لباس خاص را داشته باشند، این كه ما مداخله كنیم و به مدت كوتاهی یك سبك زندگی ویترینی و نمایشی برایشان ایجاد كنیم كه تا پیش از این نداشته اند و بعد از این هم نخواهند داشت، به آنها آسیب می رساند و آنها را از زندگی عادی شان دور می كند. به این صورت كه دائما زندگی خودشان را با آن مدت كوتاه مقایسه می كنند و همیشه ناراضی خواهند بود. مورد بعدی امدادرسانی به صورت مساوات است؛ وقتی توزیع كمك ها به شكل غیرعادلانه صورت گیرد، به این صورت كه همان اول همه عروسك ها را به 5 كودك بدهیم و برای بچه ششمی عروسكی نداشته باشیم، همبستگی را بین آنها از بین می برد و آسیب جدیدی تولید می كند و این توزیع نابرابر باعث ایجاد تفرقه و خشم بین خانواده ها می شود.
با توجه به اینكه امدادها عموما به اقلام زیستی در كمك های مردمی محدود و به امداد روانی توجهی نمی شود، آیا امكان دارد كه این آسیب ها می تواند به عنوان یك زخم دائما در روح و روان آنها باقی بماند؟
بله حتما همینطور است؛ این افرادی كه اینقدر علاقمند به كمك هستند باید بعد از این حادثه ها به دنبال آموزش دیدن باشند. در واقع مشكل این است كه ما احساس نیاز به آموزش نمی كنیم و فكر می كنیم همه چیز را بلدیم. بسیار پیش آمده به دلیل اینكه نوع پوشش، و ... افرادی كه برای كمك رفتند باعث شده تا آسیب دیده ها به آنها دل ببندند. كسی كه برای كمك و با تصور اینكه دارد كار درستی انجام می دهد، با پوشش متفاوتی به این مناطق می رود، آسیب دیده ها را دلداری می دهد، با آنها خوش و بش می كند، كنار آنها می خوابد و مشكلات دیگری را ایجاد می كند و بعد از چند هفته این مددكار خوش پوش و خوش تیپ از این منطقه می رود و برای آسیب دیده تبدیل به یك فانتزی می شود. علاوه بر این همه چیز به سرعت فراموش می شود؛ در واقع همان ابتدای حادثه همه كمك می كنند ولی یك سال بعد دیگر همه چیز كم رنگ و فراموش می شود.